![]() |
![]() |
|
|
سلام.دوست دارم اولین متنی رو که مال چند وقت پیشه رو اول بنویسم هر چند ممکنه اشکالهای زیادی داشته باشه ولی من خیلی دوسش دارم. مربوط به وقتیه که از بیمارستان برگشته بودم.
ساعت ۲:۴۵شب ۴ دیماه ۸۴روی تخت دراز کشیدم و به حساب خودم درس میخونم ولی فقط شیطونی کردم. خیلی حس و حال قشنگیه. سرمای دلچسبی دستامو میسوزونه و خوابمو منجمد کرده.آرامش عجیبی دو طرف پنجره است وهمه خوابن حس میکنم من فقط توی دنیا بیدارم.بارون با اون صدای محشرش منو به حیاط دعوت کرد ولی من صدای چاووشی رو بهش ترجیح دادم اونم باهام قهر کردورفت. ولی نه انگار داره صدای مضراباش که هر بار یه جایی میزنه میاد .روی لباسهای آویزون روی آجر ها روی سقف .میخواد انقدر بنوازه تا باغچه ی شاکی رو خفه کنه تا اینقدر از فراقش نناله.هر کار که بکنه دوسش دارم .کاش میشد ببینمش ،بارونو میگم. ولی نه. میترسم میترسم این عشقی که الان از تصورش دارم رو با دیدنش از دست بدم .ولی خدای من الان رفته بیرون تا ریزش بارونش رو چک کنه تا یه جوری بباره که من حسم رو نسبت به اوون چیزی که واسه لذت بردن من ساخته از دست ندم.ولی من دلم خدا رو بیشتر از بارون میخوادپس کاش زودی بیاد توو.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 22:37 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|