![]() |
![]() |
|
|
گفت من مسافری هستم که راهم رو اشتباه اومدم ولی دیگه نمیتونم برگردم چون وجودمو توی این آسمون خرج کردم با هم حرف میزدیم و من به آسمون نگاه میکردم و به دنبال ستاره ای بودم که نمی یافتم بازم به چهره اش نگاه کردم آشنا به نظر میرسید حس عجیبی داشت انگار اون منو به اونجا کشیده بود باز نگاش کردم داشتم میشناختمش گفتم تو اینجا چه میکنی ؟چرا اینقدر حالت بده؟چرا...؟چرا...؟ آره اونم کم کم فهمید که دل منه و جزیی از وجود من پس چرا اینجا؟ چرا اینجوری؟ گفت داستانش طولانیه گفت تا حالا اینجا جاه و جلالی داشتم ولی صاحب این آسمون تاریک منو از قلمروش بیرون انداخته نمیدونم چی بگم بلند شو از اینجا بریم دیگه اینجا جای تو نیست از همون اول هم نبود ولی الان یه چیزی رو میدونی که اینجا جای ستاره های رنگارنگ و بی رحمیه که ذره ای از نورشون به دلهای زخمی نمی رسه و این خاصیت دل آسمون تاریکیه که تو هم گولش رو خوردی و ظلمت مثل یک دژ، محکم ایستاده و از او حمایت می کنه
مریم پاییز ۸۵ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 16:23 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|