![]() |
![]() |
|
باز دلم طلب یک بیابان سوت و کور میکند با ماهی در میان مخمل مشکی شبش تا فریاد محکم و رسایش را در گوش او بخواباند تا ماه هم لحظه ای دردی که او میکشد را تحمل کند و بفهمد، که بار غم خانه به دوش و طفیلی خورشید بودن دردی نیست در برابر غم سوختن دلی. ... دلم دیگر هر چه کف های زائد صبرش را از بادیه ی پر جوشش میزداید آرام نمیگیرد بادیه را باید خالی کرد اما چگونه و به چه قیمتی؟ ... ... ماه به تماشای صبر دلم مینشیند و صحرا را یکپارچه هیزم میبیند و آتش بیارهای معرکه
سکوت دلم دوباره جان میگیرد و ناجی گونه ی ماه میشود و فریاد را به کف های بادیه ی صبرم می افزاید ... لحظه ای میگذرد آسمان شب خاموش میشود کاش فریادت را بر صورتش کوبانده بودی دردش کمتر از درد جاودانه ی خاموشی بود باز هم با سوختنت دلی را سوزاندی تا کی؟
ماه نیز قربانی سوزش تو شد پس کجا بروم و فریاد بزنم؟ مظلوم تر از بیابان نمیبینم که تحملم کند
مریم نیمه شب ۵/۴/۸۵ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 18:36 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|