![]() |
![]() |
|
|
بارانم کجایی؟
آسمانم سرد است بغض ابری ام رعدوبرقم را خفه کرده لااقل تو ببار شاید دل آسمانت گرم شود تقدیم به بارانم (سارا) زیارت قبول مریم تابستان۸۵ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:52 توسط مریم |
|
|
دلم خیلی گرفته معلق بودن از سقوط سخت تره وقتی اوناییکه صادقانه حرفا تو بهشون زدی هلت میدن و با لبخندی که حاکی از دوستیشونه همراهیت میکنن و وقتی به ته و اوج معلق بودن میرسی آرزوی سقوط میکنی و تازه میفهمی اونکه بیشتر از همه مدعی و خواهانت بود حتی یه بار با سیال بودنت خاطرش رو خراش نمیده. ای کاش این وهمی ایکسی باشه . البته بیگانه اگر میشکند حرفی نیست.نفست که باهات همراهی نکنه اگه زنده هم باشی مردی.وقتی نفست با دودگونه ای اخت بشه معلومه که ریه هاتو یادش میره و حالا تو میمونی و یه نفس نیمه راه میدونی نفست کیه؟ اون که وقتی بهش میگی دلم گرفته میگه صبر کن یه پک دیگه... کاش خدایی که همش با منه رو میدیدم تا اینقدر فراموشش نمیکردم کاش یه تار از موهاش رو به من میداد منم به هیچ کس نمیگفتم . چرا دلم تاب نمیاره به نفسم میگم خدا به نیمه راه بودن من عادت داره خوب دلمو چی کار کنم که نفسش نفس منه؟ دارم دستی که صبح دادم رو پس میگیرم نیمه راه خدا شدن عذابش بیشتر از این حرفاست باشه خدای من هر کار دوست داری بکن . تازه اینجوری حواست بیشتر به منه.ترس شکستن دلم بیشتره پس بشکنش . از این خوشحالم که اونیکه جمعش میکنه تویی مریم اسفند ۸۴
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:25 توسط مریم |
|
|
آسمان من نفس بکش
عشق مانند هوا در جریان است تو نفسهایت را قدری جانانه بکش
بیشتر از این نمیشه نفس بدم ولی همین رو از من قبول کن نفس بکش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 18:35 توسط مریم |
|
|
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:25 توسط مریم |
|
|
تا خدا هست که همیشه هست دل به دست نا امیدی نسپار. تا خدا هست و نمرده است که هرگز نمیمیرد خود را بیچاره نشمار. تا خدا هست...
ای آنکه گشاینده ی هر بنده تویی این عزت من بس که خداوند تویی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:14 توسط مریم |
|
|
چرا نگاه نکردم؟
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای هست چرا نگاه نکردم؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 13:8 توسط مریم |
|
|
درد تاریکی است درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 11:31 توسط مریم |
|
|
سلام.دوست دارم اولین متنی رو که مال چند وقت پیشه رو اول بنویسم هر چند ممکنه اشکالهای زیادی داشته باشه ولی من خیلی دوسش دارم. مربوط به وقتیه که از بیمارستان برگشته بودم.
ساعت ۲:۴۵شب ۴ دیماه ۸۴روی تخت دراز کشیدم و به حساب خودم درس میخونم ولی فقط شیطونی کردم. خیلی حس و حال قشنگیه. سرمای دلچسبی دستامو میسوزونه و خوابمو منجمد کرده.آرامش عجیبی دو طرف پنجره است وهمه خوابن حس میکنم من فقط توی دنیا بیدارم.بارون با اون صدای محشرش منو به حیاط دعوت کرد ولی من صدای چاووشی رو بهش ترجیح دادم اونم باهام قهر کردورفت. ولی نه انگار داره صدای مضراباش که هر بار یه جایی میزنه میاد .روی لباسهای آویزون روی آجر ها روی سقف .میخواد انقدر بنوازه تا باغچه ی شاکی رو خفه کنه تا اینقدر از فراقش نناله.هر کار که بکنه دوسش دارم .کاش میشد ببینمش ،بارونو میگم. ولی نه. میترسم میترسم این عشقی که الان از تصورش دارم رو با دیدنش از دست بدم .ولی خدای من الان رفته بیرون تا ریزش بارونش رو چک کنه تا یه جوری بباره که من حسم رو نسبت به اوون چیزی که واسه لذت بردن من ساخته از دست ندم.ولی من دلم خدا رو بیشتر از بارون میخوادپس کاش زودی بیاد توو.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 22:37 توسط مریم |
|
|
قطاری که به مقصد خدا میرفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد کسی رو به جهانیان کردوگفت مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟کیست که رنج وعشق توام بخواهد؟ دنیا ایستگاهیست برای گذشتن قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود در هر ایستگاه که قطار می ایستاد چند نفر کم میشد .قطار میگذشت و سبک میشد زیرا سبکی قانون راه خداست قطاری که به مقصد خدا میرفت به ایستگاه بهشت رسید. کسی گفت اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند.آنهایی که پیاده شدند بهشتی شدنداما آنجا ایستگاه آخر نبود اندکی ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند آنگاه خدا رو به مسافرانش کردوگفت درود بر شما آنکه مرا میخواهد از بهشت عبور میکند قطار به ایستگاه آخر رسید ولی آنجا دیگر نه قطار بود نه مسافری با تشکر از کسی که با این متن بیدارم کرد امید که همه از بهشت به سوی او بگذریم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:7 توسط مریم |
|
|
آسمان سرد من عاشق خدا باش و به عشقش نیازمند و به درک حضورش مبتلا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 13:27 توسط مریم |
|
|
اغاز کردن خیلی سخته
پس به نام خدای
آسمان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 11:46 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|